|
درد دلهای یک تازه عروس گاهی فکر میکنم کاش هرگز همو ندیده بودیم...شاید الان هر دو خوشبخت تر بودیم...
| ||
|
سلام بچه ها! خوبین؟ این چند وقت متاسفانه من از دور و بر خبرهای چندان خوبی نشنیدم...البته شکر خدای مهربون، ارتباطی به زندگی خودم نداشتن...اما به هر حال حسابی ریختم به هم....اولین خبر مربوط به ماجرای مادربزرگ پویان بود...مادربزرگش الان یک هفته ای هست به دلیل سرطان کبد به کما رفته و اون جور که از شواهد پیداست دیگه راه برگشتی نداره! البته عمر فقط دست خداست. اما چیزی که هست، اینه که من خیلی عذاب وجدان دارم بابت اینکه تو این مدت مدیدی که با خانواده شوهر ارتباط ندارم، با این پیرزن هم ارتباطی نداشتم و از قضا خیلی هم دوستش داشتم..اونم منو خیلی دوس داشت و همیشه خیلی از حرفاش رو به من می زد ...شبی که شنیدم بنده ی خدا این اتفاق براش افتاده وا رفتم....بعد با خودم فکر کردم آدمیزاد چه موجود بی معرفتیه! همون شب دلم خواست برم ببینمش اما دیگه خیلی دیر بود...متاسفانه به حال خود نیست که بتونه بشناسه و حرف بزنه واینا...خلاصه اینکه تا چندی دیگر احتمالا یه تلفات دیگه هم داریم! اتفاق وحشتناک بعدی فوت ناگهانی یک یاز دوستام بود...که این دیگه واقعا داغونم کرد...البته دوست دوران راهنمایی و دبیرستان بود...اما تو اون دوران خیلی با هم صمیمی بودیم....یکی از روزهای هفته گذشته رفته بودم دانشگاهمون تا دیداری با همکلاسی ها تازه کنیم...خیلی هم خوش گذشت و پاک از غم دنیا فارغ شده بودم...وقتی برگشتم خونه به پدرم گفتم بابا! خدایی از جمع دوستانه، جمعی صمیمانه تر و شیرین تر وجود داره؟ بابام با خنده گفت: نه! واقعا نداره! قدر دوستی ها تو خیلی بیشتر بدون که همین امروز یکی از دوستات از جمعتون رفت! سمن! ...من خشک شدم! رو کردم به مامانم که داشت با غضب به بابام نگاه می کرد که آخه خبر رو این طوری می دن؟؟؟؟؟ اما ...مهم ترین مسئله ای که باعث شد تا امروز صبر کنم این بود که امروز 17 اردیبهشت بود و سومین سالگرد عقد من و پویان....سه سال پیش یعنی سال 88 بود که در چنین روزی! ما با عقد هم دراومدیم و به قول پویان مال هم شدیم....نمی خوام امسال که دلم پر از درد و غمه و مشکلات داره از سر و روم بالا میره چیزی درباره این مسئله بنویسم...فقط همین قدر می دونم روزی که ما عقد کردیم دقیقا همون روزی بود که پدربزرگ من فوت کرد و ما نمی دونستیم بخندیم یا گریه کنیم..خاطره خیلی بدی برای من به جا موند [ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:24 ] [ سیما ]
خنده م گرفته بود! آلبوم های چند سال قبل رو مامان از کمد درآورده بود...رفتم نشستم عکس ها رو نگاه کنم....اما توی هر آلبوم چند تا جای خالی بود! ... چند تا از عکس ها رو برداشته بودن
خنده م گرفته بود! من فقط 1 سال تو دفتر یه مجله ی کوچیک به عنوان یه خبرنگار نصفه و نیمه و ویراستار و ... کار کردم...بعدشم که دفتر به دلیل برخی مشکلات بسته شد و من آمدم بیرون و به علاف های گرامی جامعه پیوستم!
باز هم خنده م گرفته بود! وقتی با مامانم رفتیم مرکز خرید بوستان برای عسلک نازنین از اون کفش های صدا دار خریدیم که به ذوق جیک جیک کفش ها، زودتر راه بیفته تنبل خانوم!!! [ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 13:15 ] [ سیما ]
سلام به همه ی دوستای خوب!
سال نو مبارک! تعطیلات بر شما چگونه گذشت؟ ... از حال و هوای وبلاگ بچه ها این طور دستگیرم شد که الحمدالله سال خوبی رو شروع کردین و همه امیدوار هستین به اینکه تا اخرش به همین شیوه ادامه داشته باشه من هم مثل همه شما دوستان سال نو رو در کنار خانواده تحویل گرفتم و یکی دو روز اول به دید و بازدید و خونه فک و فامیل رفتن و پذیرایی شدن و پذیرایی کردن گذشت...بعد از اون هم یه سفر چند روزه به شمال داشتیم که بد نبود بعدشم که شد سیزده به در خلاصه! بعدشم که تعطیلات تموم شد وهمه رفتن دنبال کار وبار ومنم برگشتم سر بیکاریم! زیرنویس ۱ : آرزوم بود امسال عید رو تو خونه خودم باشم و بگم مامان بابام بیان خونه من !...اما امان از گردش روزگار! که باز هم این منم که موندم پیش اونا! زیرنویس ۲ : فاطمه و سانا! .. تو رو خدا به من بگید من کجای وبلاگتون باید کامنت بذارم! بابا به قرآن بلد نیستم تو این قالب های شیک و پیک نظر بذارم! زیر نویس ۳ : سمانه عزیزم اگر لطف کنی یه آدرس ایمیل برام بذاری خیلی راحت تر می تونم باهات در ارتباط باشم تا از طریق موبایل...با این حال اگر نشد بهم بگو تا همون مویابل رو در یابیم! زیرنویس ۴: مطمئنم می خواستم یه چیز دیگه هم بگم! اما هر چی فکر می کنم یادم نمیاد! [ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 20:33 ] [ سیما ]
عطر نرگس، رقص باد ، نغمه ی شوق پرستو های شاد ، خلوت گرم کبوترهای مست ، نرم نرمک می رسد اینک بهار..... خوش به حال روزگار ، خوش به حال سبزه ها و دشت ها ، خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز.... ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم.... ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب.... ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار....
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ ، هفت رنگش می شود هفتاد رنگ.... بهار آغاز است... شکوفه اغاز است... نسیم آغاز است.... اما .... [ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 18:6 ] [ سیما ]
دقیقا نمی دونم امروز چندم اسفنده...چند روز به عید مونده؟....خیلی حواسم نیست....بیشتر از دو هفته س از خونه بیرون نرفتم...بهمن بود که از خونه بیرون رفته بودم و الان گویا اسفنده!!!...خواهرم میگه بیرون خیلی شلوغه...مثل هرسال تب و تاب عید و خریدای مردم و خیابونای غلغله که نمیشه راه رفت...
من عاشق این شلوغی های قبل از عیدم...کلا عاشق عیدم...همیشه اسفند ماه مورد علاقه م بود...چون یه چیزی تو دلم ریش ریش می شد و یادم میاورد که به رسم دوران خوش کودکی باز داره بوی سبزه و سفره هفت سین و سرکه و سماق و البته بوی بد آب ماهی گلی ها می رسه... کوچولو که بودم همین روزا که میشد مامان دستم رو می گرفت و می رفتیم و از یه مغازه معمولی برام لباس و کفش می خرید...هر سال یه رنگ...یک سال بنفش..یک سال صورتی...یک سال نارنجی...نه مارکی در کار بود و نه مدی...فقط شادی بود...از عشق کفش نو شبا خوابم نمی برد!..از فرداش تو مدرسه با دوستان حرف کفشامونو می زدیم و از مدلش واسه هم تعریف می کردیم و وقتی بعد از تعطیلات نوروز با یه دنیا غصه دوباره راهی مدرسه می شدیم تنها دلچسبیه داستان واسم پوشیدن کفش نو بود!!!!! تا بزرگ شدم...و به قول مامانم مشکلاتمون هم با خودمون بزرگ شد...از وقتی دانشجو شدم همه چیز عوض شدم..لباس و کفش رو از هر جا نمی گرفتم...باید حتما ست می شد...باید حتما با بقیه متفاوت می بود... و من باز غرق غرور می شدم از اینکه همه تعریف سلیقه م رو می کردن... پارسال اسفند ماه چیکار می کردم؟.....دقیق تو ذهنم نیست...احتمالا داشتم حرص مسافرت بی وقت مادر شوهرم رو می خوردم...فقط یادمه قبل عید پویان برام کلی لباس و کفش و کیف مارکدار خرید...با چه عشقی...می گفتم نمی خوام...می گفت باید بخری...یه کم دلم رو آروم می کرد این طوری...دیگه چه کارایی کردم؟...هیچی تو ذهنم نیست....خوبه یه سر به دفتر خاطراتم بزنم....واااای...چند ماهه که حتی دستم به قلم نرفته که خاطره بنویسم؟...چقدر بد.... امسال دارم پوست میندازم...دارم تولد یه آدم دیگه رو تو خودم می بینم....دارم به این باور می رسم که تموم اون خریدا بهونه بود...تا ما آدما بهانه ای هرچند کوچیک برای لحظه ای شادی داشته باشیم...و اصلا فلسفه ی عید و بهار چیزی جز نو شدن و خندیدن نبود این روزا خیلی چیزا داره در من عوض میشه...به خیلی چیزا دارم شک می کنم....منصف تر شدم...خودم رو گذاشتم تو ترازو و دارم خوبی ها و بدی هام رو وزن می کنم...نمی دونم چی قراره پیش بیاد...تمام تصمیماتی که برای زندگیم داشتم مثل پازل ۱۰۰۰ تکه شده و ریخته پایین و من در ۲۶ سالگی دوباره دارم از نو بنیان نهاده میشم!!!!! هیچ اتفاقی نیفتاده تو مسیر زندگیم...همچنان چشمم به آسمونه..از پویانم هیچ خبری نیست و من مات و متحیر بازی سرنوشتم.... عسل خیلی سخت مریض شد...گلاب به روتون اسهال و استفراغ شدیدی گرفت که چند روز بیمارستان بستری شد..الهی بمیرم...بچه کوچولو رگش کجا بود که بشه به راحتی براش سرم زد؟..روزی که بردیمش رگ بگیرن اونقدر ناله کرد و جیغ زد که من و مامانم و بابام به پهنای صورتمون اشک می ریختیم...خواهرم که حالش به هم خورد....انقدر آب بدنش کم شده بود که حتی نای گریه کردن نداشت...خونش داشت غلیظ می شد...تازه بعد از دو روز سرم گرفتن تونست یه کم جون بگیره...الان خیلی بهتره...گرچه خیلی خیلی لاغر شده و تمام گوشتاش آب شد...ضمن اینکه لطف کرد و مریضیش رو به من و مامانم و بابام و خواهرم هم داد! .. هممون به ترتیب مریض شدیم و افتادیم!!!! خبرها حاکی از اینکه که شوهر خواهرمم امروز مبتلا شده! اونوقت وقتی که من میگم امروز چندم اسفنده ؟ چپ چپ نگاهم می کنید که وااااای!!! این دختره شورش رو درآورده!!!! زیرنویس ۱ : فاطمه عزیزم....بابام گوشیم رو ازم گرفته! که با پویان تماس نداشته باشم!!! ( بازگشت به دوران قرون وسطی!) الانم دو هفته ای هست همش درگیر مریضی و اینا هستم.....می دونم نگرانم شدی! فدای محبتت! من زنده ام و کما کان خبر خاصی نیست از زندگیم...گوشیم به دستم رسید سریع می زنگم بهت.... زیرنویس ۲ : میگن این ویروس که با تهوع و اسهال و تب و بدن درد شدید همراهه سوغاتی زائران معزز کربلاست! و از کربلا وارد ایران شده!...آخه برادر من ! خواهر من! شما رو به همون امام حسین قسم نکنید این کارا رو!...شما می رید زیارت و تقاصش رو عسل و امثال عسل پس بدن؟ واقعا قبوله زیارتی که این طوری بچه های طفل معصوم مبتلا بشن؟ [ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 16:12 ] [ سیما ]
دوستای خوب و مهربونم سلام.... به وب همگی تون کم و بیش سر می زنم و اعلام موجودیت می کنم که در جریان باشید هنوز نفسی هست که میره و میاد.... اما از اونجا که روزهای زندگی من داره به بدترین شکل ممکن سپری میشه و هیچ اتفاق امیدوار کننده ای این اواخر نیفتاده که روند زندگیم رو عوض کنه چیزی ننوشتم.... یعنی یه جورایی بدتر شده که بهتر نشده...اتفاقات بسیار بدی افتاده که بازگو کردنش فقط تکرار مکرراته و خدای نکرده کدورت خاطر دوستای خوبم رو به دنبال داره....پس چه کاریه گفتنش؟... من این روزها دارم سخت با سرنوشتم دست و پنجه نرم می کنم و یه جورایی دارم پوست می ندازم...قبول دارم دختر مغروری بودم و در تمام ۳ سال قبل اشتباهات خودم رو نمی دیدم...اما در این پوست اندختن اهسته آهسته دارم به نتایج جدیدی در زندگیم می رسم و فهمیدم که من پر اشتباه ترین بازیگر صحنه ی زندگیم بودم...از افکار اشتباه گرفته تا رفتارها و قضاوت های نادرست...هیچ کدوم در شکست خوردنم بی تاثیر نبود... این روزها که تمام اشتباهاتم رو پذیرفتم فقط و فقط چشم به آسمان خدا دوختم و معجزه و بخشش و فرصتی دوباره رو برای ساختن زندگیم انتظار می کشم...هیچ وقت دختر خیلی مذهبی نبودم...اما این روزها تمام لحظاتم به دعا و نیایش و طلب فرصت از خداوند می گذره...هر چند که خدا هم انگار برای تلافی کردن اشتباهات من وقت گیر آورده!!! چون هیچ گشایشی در کارم حاصل نمیشه و روز به روز گره ها محکم تر میشه... شاید اگر شما دوستان خوبم که قطعا از من پاک تر و مقرب تر هستید برای من دعایی بکنید خدا دلش به رحم بیاد و یه فرصت دوباره برای ساختن زندگیم رو بهم بده....که اگر این فرصت رو از من دریغ کنه تا چند روز دیگه جدا میشم.... پس می بینید که حرفی برای گفتن نیست و حامل خبرهای خوشی نیستم...پس اوقات شما رو هم بیش از این نا خوش نمی کنم..... فقط اگر لابه لای دعاها و نیایش هاتون جایی داشتم منو از یاد نبرید.....چون با تمام وجودم از خدایی که میگن خیلی ارحم الراحمینه فرصتی دوباره می خوام.....شاید به شفاعت شما این فرصت رو در اختیارم بذاره... و اگر نذاره....پیش به سوی تجربه ی شکست و تنهایی.... راستی هر اتفاق تازه ای که بیفته میام سریع بهتون خبر میدم...این پست رو نذارید به پای خداحافظی و این داستانا که اهلش نیستم! [ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 23:23 ] [ سیما ]
دوستای خوب خودم...واقعا بابت تمام لطف ها و محبت هایی که به من داشتید ازتون ممنونم...کامنتای پست قبل یکبار دیگه به من ثابت کرد که اگرچه آدم خوشبختی نیستم اما دوستانی دارم که داشتنشون جای تمام نداشته هاست....خیلی خیلی بیشتر از تعداد کامنتایی که ثبت شده کامنت خصوصی داشتم...و این واقعا لذت زاید الوصفی داشت...من برای هیچ کدوم از شما دوستای گلم کاری نکردم جز اینکه هر بار که به وبم سر زدید غصه دارتون کردم! اما شما اونقدر با مرام بودید که هر کدوم تلاش کردید به نحوی با راهنمایی تون کمکک کنید...و الحق و والانصاف که کمک روحی بسیار بزرگی هستید...حداقل خیالم راحته که تنها نیستم....صدها دوست ندیده دارم که می تونم روشون حساب کنم ....و چی بهتر از این؟....
البته بذارید اینم بگم که تو دنیای حقیقی هم چند تا رفیق به معنای واقعی کلمه دارم...که نمی دونم چطور باید قدردان خوبی ها و همدردی هاشون باشم....یه دوست نازنین دارم به اسم انوشه..که از خواهرم با من نزدیک تره... و اونقدر خوبه که گاهی فکر می کنم آدم یکی از این دوستا داشته باشه تا آخر عمرش غصه نداره! ... انوشه رو از اولین سال دوره لیسانس شناختم....همکلاسی بودیم...از اون دخترای اهوازیه خونگرم و با درایت و با مطالعه و البته همیشه شاگرد اول! و اونقدر خوش شانس بودم که خیلی زود با هم صمیمی شدیم و فوق رو هم با هم قبول شدیم و الان بعد از ۸ سال بار خیلی از مشکلات من رو به دوش می کشه...نمونه ش هم اینکه کلا قرار شده فصل ۴ و ۵ پایان نامه که عجیب داشت اذیتم می کرد و ابدا برام توانی نذاشته بود رو برام جمع و جور کنه...این بزرگترین لطفی بود که تو این شرایط کسی می تونست در حقم بکنه....انوشه هفته قبل دفاع کرد و درس خودش تموم شد و نمره کامل رو هم گرفت! بنده خدا حالا می خواد پایان نامه منو دست بگیره...امیدوارم بتونم یه روز این همه محبت رو تلافی کنم...
یه رفیق خیلی خوب و قدیمی هم دارم که اول اسمش ((ع)) می باشد و اسمش رو کامل نمی ذارم به دلایلی که خودش می دونه! اما می دونم که اینجا رو می خونه و می دونه که مورد نظرم خود خودشه! ... خیلی باهام حرف می زنه در مورد زندگیم...و بزرگترین مزیتش اینه که گوش شنوای خوبیه...خیلی وقتا باعث میشه من از نظر روحی تخلیه بشم...از تمام مشکلات من آگاهه و البته اون قدر انصاف داره که همیشه همه ی حق رو به من نده! بیشتر وقتا میگه اون پویان بدبخت چطوری با تو سر می کنه؟ کلا عقیده ش اینه که زندگی با من کار آسونی نیست چون به این راحتی عقایدم تغییر نمی کنه و رو حرف خودم استوارم!!!!...دوست خوب من ازت ممنونم بابت تمام همراهیات...امیدوارم روزی بتونم جبران کنم این همه خوبی رو! ایمیل هاتم معرکه ست! کلی از اون حال و هوا درمیاره من رو!!!!
در مورد اوضاع و احوال فعلا حرفی ندارم...اتفاقی نیفتاده...ارتباطمون تقریبا قطعه و گرچه می دونم حال و روز خوشی نداره اما من از اون خیلی بدترم....تنگی نفس و سر درد امانم رو بریده.... هر زمان که اتفاق خاصی افتاد و دست به اقدامی بزنم میام و حتما در جریانتون می ذارم...فعلا زندگی در جریانه..... [ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 13:16 ] [ سیما ]
از بابام دلخورم....از اینکه امشب وقتی از دفتر خانوم وکیل برگشتم خونه با ناراحتی و غیظ بهم گفت همه این فکرای مزخرف رو بریز دور...مثل آدم برید دادگاه بگید آقا تا حالا با هم بودیم، دیگه نمی خوایم با هم باشیم...بخوای دنبال مهریه و این داستانا باشی سه چهار سال طول می کشه...این درسته ؟ ... توافق کنید بره پی کارش....انگار نه انگار که ۳ سال از بهترین سال های عمرم رو در ازاش دادم....
از مامانم دلخورم... که مدام سعی می کنه هوامو داشته باشه و زیر چشمی منو (( می پاد )) تا مثلا نرم تو خودم و افسرده نشم و با محبتای بی نمکش که بیشتر منو یاد ترحم می ندازه، می خواد کمک کنه بحران رو رد کنم... از خواهرم دلخورم... که هر بار منو می بینه چنان توی دلم رو خالی می کنه و منو از آینده ای که تصمیم گرفتم رقم بزنم،می ترسونه و اونقدر راست و دروغ سر هم می کنه و روایت و داستان زندگی این و اون رو واسم تعریف می کنه که مثلا منو منصرف کنه... که گاهی دوس دارم عسل رو که حالا دیگه از در و دیوار میره بالا و مثل ترمیناتور عمل می کنه، از رو زمین بلند کنم،بذارم تو بغلش و بگم خواهر جونم برو خونه ت...تروخدا فقط برو.... از استاد راهنما دلخورم... که به اندازه یه ارزن شعور! نداشت و این ماتم رو هر چه زودتر تموم نکرد تا خلاص شم من... و حالا دلیلش چی بود؟ ...لابد اینکه بعدا همه بگن پایان نامه ی فلان که با استاد فلانی بود رو دیدی عجب چیز توپی بود؟ ... واقعا این استاد سطح کارش خیلی بالاتر از اساتید دیگه ست! ... و احتمالا باز در ارزشیابی امتیاز بگیره و رتبه ش بره بالاتر....منم که به درک! از مادر شوهرم....نع! دلخور نیستم! ازش (( متنفرم))...به هزار و یک دلیل که هر بار تو ذهنم تکرار میکنم و مرور می کنم که چه به سر زندگی نصفه و نیمه من آورد،بیشترو بیشتر غرق نفرت و آزردگی میشم...پس دیگه نمی نویسم تا بیش از این فضای زندگیم مسموم نشه..... از خودم اما....از خودم ناامیدم....که تا پیش از این دختر موفقی بودم...هر آنچه رو که نیت می کردم بدست می آوردم و در رویاهای دخترانه م، خوشبختی هم آمالی دست یافتنی بود....اما مرتکب چنان حماقت بزرگی شدم و چنان بچه گانه با آینده و سرنوشتم بازی کردم و آنچنان تصمیم نادرستی گرفتم که هنوز که هنوزه دارم می سوزم....و هر چی فکر می کنم به هیچ وجه نمی فهمم اونی که این تصمیم رو گرفت واقعا (( من )) بودم؟.... فقط یکی مونده...فقط یک نفر دیگه تو این لیست سیاه باقی مونده....که انگشت اتهامم تا آخر عمر به طرفش درازه... و هرگز نمی بخشمش...اونم متهمش می کنم به بزرگترین اتهام تاریخ : که عشق من برای همسرم خدایا! تو هم متهمی...به این جرم که عقلی سالم و چشمی باز و روشن به من ندادی.... [ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 23:14 ] [ سیما ]
این اوضاع و احوال زندگی ما هم انگار قصد درست شدن نداره! ... اصلا و ابدا قصد ندارم ناله سر بدم ها! اونقدر مشکل دارم و اونقدر دارم روزهای وحشتناکی رو می گذرونم که از حد و حساب خارجه ها! ولی نمی خوام تلخ بنویسم...دیگه قبول کردم که هر کسی یه سرنوشتی داره...یکی براش مقدر شده تو آسایش روزگار بگذرونه یکی هم مثل من همش تو تنش .....مثلا اینکه خاله پویان که قرار بود در حق ما لطف کنه و باعث و بانی صلح و سازش بشه٬ رفته چنان هیزمی به انبار آتیش گرفته ریخته که من وقتی شنیدم اول تو حالت بهت بودم! بعد کف کردم از این همه پستی! ... رفته یه مشت خزعبل دور از واقعیت که تماما بر علیه من بوده تحویل مادرشوهرم داده و مثلا گفته که سیما حرفش اینه که زیر سر پویان بلند شده!!! ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ........ اخه فکر کن!...یه مشت از این حرفا که منو خراب کنه و رابطه ی ما رو از اونی هم که بود بدتر کرد...حالا مادر شوهره لابد پیش خودش میگه این دختره اصلا مشکل داره!...اخه زن از خدا بی خبر! من کی همچین حرفی زدم؟ اصلا ما کی راجع به این مسائل حرف زدیم ؟ آخه از خدا نمی ترسی از خودت این طوری حرف ساختی و آتیش بیار معرکه شدی؟بدبختی بزرگتر زمانی ریخت رو سرم که استاد راهنما در کمال ناباوری و البته پستی فصل ۴ و ۵ رو به طور کامل رد کرد! و گفت خیلی ضعیفه! از اول بنویس! مصائب وقتی کامل شد که آقا پویان یه روز مثل ببر تیر خورده آمد خونه و شروع کرد به غرش که : شیفت های کاریش رو عوض کردن! راستش نمی دونم ما چرا اینقدر بد شانسیم...اصلا واسه خودم دیگه سوال شده این داستان...خدایی تا به حال مثل ما دیده بودید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ [ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 21:42 ] [ سیما ]
این پست رو از سایت دانشکده می ذارم که بدونید این روزها چه روزگاری دارم!!! از صبح تا غروب دارم تو دانشکده می چرخم و از کتابخونه میرم توی سایت و از سایت میرم پیش استاد و.. خلاصه دارم تلاش می کتم که ایشالا تا یکی دو هفته دیگه پایان نامه رو ببندم و تحویل بدم و خلاص شم...راستش اصلا نمی رسم وب بچه ها رو بخونم...دروغ چرا؟ تا قبر آآآآآآ ...! راستی ۲ هفته پیش رفتم پیش خاله پویآن و هر چی خواستم و نخواستم گفتم....داستانش مفصله...قرار شد با خواهرش صحبت کنه و به من خبر بده! و هنوز خبری نشده ازش! ... البته همون طور که حدس می زدم بیشتر از خواهرش دفاع کرد تا من! یعنی منطقیش هم این بود که بچسبه به اون نه به من! خلاصه ۲ ساعتی حرف زدیم...گفت با خواهرم حرف می زنم نتیجه رو بهت اطلاع میدم تا یه جلسه بذارین بشینید حرفای دلتون رو بزنید و ایشالا مسئله حل بشه.....حالا اگر دیگه شما خاله افسانه رو دیدید و خبری ازش گرفتید منم گرفتم! حالا خیلی حرفای زیادی دارم اما الان چند تا از دانشجوها مثل موش های موذی ! راستی! داشته باشین این نکته رو که به دلیل محدودیت های متعدد در این سایت خراب شده ترسیدم عکس های خوشگل بذارم! گفتم گیر میده این زنه! ... این پست رو با همین شکلک های لوس بلاگفا داشته باشین تا پست بعدی ! تروجون عزیزترین کس و کارتون واسه من دعا کنید این لعنتی زودتر تموم شه تا نفس بکشم...تروخدا...تو رو قرآن...ایشالا هر کی دعا نکنه آپاندیسش درد بگیره! ( دعا می کنی یا بازم بگم؟) [ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 11:59 ] [ سیما ]
|
||
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : sibtheme ] | ||