تبليغاتX
درد دلهای یک تازه عروس

درد دلهای یک تازه عروس
گاهی فکر میکنم کاش هرگز همو ندیده بودیم...شاید الان هر دو خوشبخت تر بودیم...
آخرين مطالب

سلام بچه ها! خوبین؟ منم خوبم. خدا رو شکر....شرمنده هستم بابت تاخیر...من چند روزی یه جایی بودم که دسترسی به اینترنت نداشتم و با اینکه دلم داشت آب می شد که هر چه زودتر بیام و باهام صحبت کنیم اما متاسفانه نمی شد...چند روزم بذارید به پای تنبلی خودم!...هوای بهاریه دیگه! جون میده واسه خوابیدن! اونم زیر پنجره! تا یه نسیم روح نواز بیاد روحتون رو نوازش بده! خیلی حال میده ...

این چند وقت متاسفانه من از دور و بر خبرهای چندان خوبی نشنیدم...البته شکر خدای مهربون، ارتباطی به زندگی خودم نداشتن...اما به هر حال حسابی ریختم به هم....اولین خبر مربوط به ماجرای مادربزرگ پویان بود...مادربزرگش الان یک هفته ای هست به دلیل سرطان کبد به کما رفته و اون جور که از شواهد پیداست دیگه راه برگشتی نداره! البته عمر فقط دست خداست. اما چیزی که هست، اینه که من خیلی عذاب وجدان دارم بابت اینکه تو این مدت مدیدی که با خانواده شوهر ارتباط ندارم، با این پیرزن هم ارتباطی نداشتم و از قضا خیلی هم دوستش داشتم..اونم منو خیلی دوس داشت و همیشه خیلی از حرفاش رو به من می زد ...شبی که شنیدم بنده ی خدا این اتفاق براش افتاده وا رفتم....بعد با خودم فکر کردم آدمیزاد چه موجود بی معرفتیه! همون شب دلم خواست برم ببینمش اما دیگه خیلی دیر بود...متاسفانه به حال خود نیست که بتونه بشناسه و حرف بزنه  واینا...خلاصه اینکه تا چندی دیگر احتمالا یه تلفات دیگه هم داریم! ( پویان ناراحت بود. نه بخاطر مادربزرگش! به خاطر دودمانشون! میگه دودمانمون داره نابود میشه! تو دلم گفتم نترس! ایشالا مادرت شوهر می کنه دو سه تا داداش کوچولو برات میاره از انقراض نجات پیدا می کنید!!!)

اتفاق وحشتناک بعدی فوت ناگهانی یک یاز دوستام بود...که این دیگه واقعا داغونم کرد...البته دوست دوران راهنمایی و دبیرستان بود...اما تو اون دوران خیلی با هم صمیمی بودیم....یکی از روزهای هفته گذشته رفته بودم دانشگاهمون تا دیداری با همکلاسی ها تازه کنیم...خیلی هم خوش گذشت و پاک از غم دنیا فارغ شده بودم...وقتی برگشتم خونه به پدرم گفتم بابا! خدایی از جمع دوستانه، جمعی صمیمانه تر و شیرین تر وجود داره؟ بابام با خنده گفت: نه! واقعا نداره! قدر دوستی ها تو خیلی بیشتر بدون که همین امروز یکی از دوستات از جمعتون رفت! سمن! ...من خشک شدم! رو کردم به مامانم که داشت با غضب به بابام نگاه می کرد که آخه خبر رو این طوری می دن؟؟؟؟؟ به مامانم گفتم مامان سمن چی شده؟؟؟بعد مامانم آهسته آهسته شروع کرد به گفتن ماجرا...دوست بیچاره من که 10 سال پیش از این مادرش رو از دست داده بود و چند سال بعد هم یه ازدواج ناموفق رو تجربه کرده بود، پرونده ی تلخ کامی هاش با یه سرطان ناگهانی و وحشتناک کامل شد...سرطانی که فقط از 10 فروردین تا 8 اردیبهشت طول کشید و دختر 27 ساله مثل گل پرپر شد...باورم نمی شد...چقدر یکی دوسال پیش دنبالش گشتم تا یه خبری ازش پیدا کنم اما موفق نشدم..خیلی دلم می خواست ببینمش...اما باز هم فقط حسرتش موند و یه سنگ سرد.....خیلی وحشتانک بود..خیلی ...خدا برای هیچ خانواده ای چنین روزهایی نخواد...

اما ...مهم ترین مسئله ای که باعث شد تا امروز صبر کنم این بود که امروز 17 اردیبهشت بود و سومین سالگرد عقد من و پویان....سه سال پیش یعنی سال 88 بود که در چنین روزی! ما با عقد هم دراومدیم و به قول پویان مال هم شدیم....نمی خوام امسال که دلم پر از درد و غمه  و مشکلات داره از سر و روم بالا میره چیزی درباره این مسئله بنویسم...فقط همین قدر می دونم روزی که ما عقد کردیم دقیقا همون روزی بود که پدربزرگ من فوت کرد و ما نمی دونستیم بخندیم یا گریه کنیم..خاطره خیلی بدی برای من به جا موند..و انگار از همون زمان یه جور نحسی دامنمون رو گرفت و تا این لحظه که ول نکرده!...شاید سال دیگه اگر عمری باقی بود و من هم به سرنوشت دوستم سمن گرفتار نشدم و زندگی بلاخره تصمیم گرفت با ما هم راه بیاد، بیام و با ذوق بیشتری از سالگرد عقدمون بنویسم....اما امروز و امسال، در 17 اریبهشت 91، ( که هیچ کس جز من یادش نبود که چه روزی بوده) فقط به گفتن این نکته اکتفا می کنم که روز عقدم رو دوست دارم .سومین سالگرد عقد من و پویان مبارک ...امیدوارم خدا بهم این فرصتو بده که بتونم سال های آینده این روز رو جشن بگیرم....و امیدوارم بلاخره ناکامی های ما هم تموم بشه و بعد از گذشت 3 سال از عقدمون، یه زندگی آرام و شیرین برای من هم آغاز بشه....

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 19:24 ] [ سیما ]
خنده م گرفته بود!

آلبوم های چند سال قبل رو مامان از کمد درآورده بود...رفتم نشستم عکس ها رو نگاه کنم....اما توی هر آلبوم چند تا جای خالی بود! ... چند تا از عکس ها رو برداشته بودن.....رفتم تو فکر...صفحه اول آلبوم رو نگاه کردم . همون جا که معمولا مامان تاریخ می زنه که مثلا اون عکس ها مربوط به چه تاریخ و چه جاییه؟....تاریخ تمامشون مربوط به اون زمان هایی بوده که پویان وارد خانواده ما شده بوده...یعنی مثلا از 4 سال پیش به این ور.....پس حدسش زیاد سخت نبود که جای خالی عکس ها مربوط به کی بوده!.....مامان خیلی زود پیش دستی کرده و تمام عکس هاش رو از آلبوم های خانوادگی بیرون کشیده!...خنده م گرفت!..بعدش اما دلم به درد آمد..چه زود آدم ها از دل همدیگه می رن بیرون....!!!!

 

خنده م گرفته بود!

من فقط 1 سال تو دفتر یه مجله ی کوچیک به عنوان یه خبرنگار نصفه و نیمه و ویراستار و ... کار کردم...بعدشم که دفتر به دلیل برخی مشکلات بسته شد و من آمدم بیرون و به علاف های گرامی جامعه پیوستم!...اما تو همون دوران کوتاه خانوم مدیر مسئول اسم من رو در لیست های مربوط به معرفی خبرنگاران که از طرف اداره ارشاد به دفاتر فرستاده می شد، به عنوان خبرنگار رسمی رد کرده بود ... و چند روز پیش از اداره ارشاد استان بهم زنگ زدن که خانوم فلانی! فلان تاریخ تشریف بیارید نهاد ریاست جمهوری هدیه تون رو تحویل بگیرید!...تعجب کردم! یعنی چی؟...هدیه رئیس جمهور به مناسبت روز خبرنگار که اصلا نمی دونم کی بوده!..از کی تا حالا من خبرنگار بودم و خودم نمی دونستم؟؟؟؟؟ ... با این وجود گفتم داستان یه مو از خرس کندنه!!!...من بی سابقه ی بی ارتباط و بی اطلاع از خبر و خبرنگاری به عنوان نفر اول راهی خیابون پاستور شدم!! و برای اولین بار متاهل بودن به دردم خورد! کارت هدیه 400 هزار تومنی! که برای مجرد ها 300 هزار تومن بود!..کارت رو گرفتم و زدم بیرون!...خنده م گرفته بود!...اما بعدش بغض گلوم رو گرفت...یاد اون همه خبرنگار کاربلد و خبره و خوشنام و متعهد افتادم که یا مجبور به کوچ اجباری شدن یا گوشه ا*و*ی*ن  دارن  به جرم دفاع از حق و حقیقت بدترین روزگار رو می گذرونن .... و امثال من چه آسون با 400 تومن و 300 تومن خ*ر شدن!!!!!

 

باز هم خنده م گرفته بود!

وقتی  با مامانم رفتیم مرکز خرید بوستان برای عسلک نازنین از اون کفش های صدا دار خریدیم که به ذوق جیک جیک کفش ها، زودتر راه بیفته تنبل خانوم!!!..یه جفت کفش قرمز تابستونی با دو تا سوت گنده !! وقتی آمد خونه مون پاش کردیم! با تعجب به اون پاهای گوشتی و سفیدش نگاه می کرد که داریم به زور می کنیمش تو کفش تابستونی قرمز! برای اون ناخن های کوچولو لاک قرمز هم زدم که از کفش هاش می زنه بیرون، شیک باشه!!!! ...نیشش باز شده بود و با کیف نگاه می کرد! کیفش وقتی کامل شد که گذاشتیمش رو زمین. یه دستش رو من گرفتم یه دستش رو مامان...اولین قدم ها رو برداشت!...قیژژژژ...قیژژژژژ....غش کرد از خنده! و با اشتیاق ، تند و تند شروع کرد به قدم برداشتن و کج و کوله راه رفتن!...دستای کوچولوش رو محکم تو دستم فشار می داد و ذوق می کرد و راه می رفت و به کفش و ناخن قرمزش نگاه می کرد!....طول و عرض خونه رو حداقل 10 بار رفت  وآمد تا موقعی که حسابی من و مامان از کت و کول افتادیم، رضایت داد بشینه!...نشست و شروع کرد به دست زدن برای خودش و غش غش خندیدن....! خنده م گرفت!...اما این بار واقعا از ته دل خندیدم!

[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 13:15 ] [ سیما ]
سلام به همه ی دوستای خوب!

سال نو مبارک! ... البته کمی دیر شده ها ! می دونم! ولی اشکالی نداره! میگن ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست!!..انشالا امسال برای همه سال بسیار خوبی باشه...حسم اینو میگه! یعنی میگه به خواست خدا سال خوبی رو در پیش دارم. حالا نمی دونم این حس تا چند درصد درست کار کنه!

تعطیلات بر شما چگونه گذشت؟ ... از حال و هوای وبلاگ بچه ها این طور دستگیرم شد که الحمدالله سال خوبی رو شروع کردین و همه امیدوار هستین به اینکه تا اخرش به همین شیوه ادامه داشته باشه...راستش فقط نگران سیما هستم از وبلاگ سیما و بهمن که با حال و روزی نه چندان خوش اواخر اسفند خداحافظی کرد و گفت نمی دونم کی بیام!! ... کاش حداقل میومد می گفت چه اتفاقی افتاده که یهو به هم ریخته؟؟؟ خدا کنه مشکل حادی نباشه و دوباره به جمعمون برگرده...

من هم مثل همه شما دوستان سال نو رو در کنار خانواده تحویل گرفتم و یکی دو روز اول به دید و بازدید و خونه فک و فامیل رفتن و پذیرایی شدن و پذیرایی کردن گذشت...بعد از اون هم یه سفر چند روزه به شمال داشتیم که بد نبود...کمی حال و هوا عوض کردیم...هرچند که واسه منی که دور از همسر بودم! بعضی وقتا عذاب الیم بود!...( ارتباطم با مادر شوهر همچنان در مرحله ی کات است! و بدبختانه تو عید هم نشد که این کدورت ها از بین بره...یعنی اونا نخواستن....با خود پویان هم کمی...فقط کمی بهتر هستم...ولی متاسفانه هیچ اتفاق شایان ذکری در این ایام نیفتاد که بیام براتون تعریف کنم...) در نتیجه عید با دوری شروع شد و با دوری هم ایام می گذره...هنوز بلاتکلیفم و به قول مامانم که میگه حالا که نمی تونید واسه زندگی تون تصمیم بگیرید تا آخر عمرتون همین طوری بمونید!!! ... به گمانم همین هم بشه!!...بگذریم...نمی خوام ا زاین حرفا بزنم و اولین پست سال جدید تلخ باشه...یه دردهایی هست که بهتره تو دل خود ادم بمونه...

بعدشم که شد سیزده به درشکلک های شباهنگ Shabahang که البته واسه من بی نهایت روز بدی بود چون به شدت مریض بودم و همش مجبور شدم بخوابم...به قول قدیمی ها نحسی ۱۳ منو گرفت!..همه بچه های فامیل دور هم داشتن تو دشت و دمن بازی می کردن و خوش می گذروندن شکلک های شباهنگ Shabahangو می گفتن و می خندیدنشکلک های شباهنگ Shabahang و من مثل میت یه گوشه افتاده بودم از بس که سینه درد داشتم...البته بین خودمون باشه...درد سینه ی من از سرماخوردگی نبود...یه دردی تو سینه م سنگینی می کرد که نمی ذاشت از جام بلند شم و شریک شادی های دیگران بشم...درد دوری و رنج سرگردونی.....اما خدا خیر بده سرماخوردگی رو! که بهونه ی خوبی دستم داد که برم یه گوشه و پتو روی سرم بکشم و از بقیه جدا باشم و خودم باشم و خودم و گاهی حتی قطره اشکی....آخ که چه سخته دیدن این همه فرق و تفاوت میون من و زندگیم با ادمای دور و برم و زندگی شون....

خلاصه! بعدشم که تعطیلات تموم شد وهمه رفتن دنبال کار وبار ومنم برگشتم سر بیکاریم!...اخه من که همیشه برام تعطیلاته! فرقی نداشت برام!..روزها کار خاصی ندارم جز کار روی پایان نامه و گشت توی اینترنت و چرخیدن و اینا!... و این روند ادامه داره تا ببینیم خدا چی برامون خواسته!!!

زیرنویس ۱ :

آرزوم بود امسال عید رو تو خونه خودم باشم و بگم مامان بابام بیان خونه من !...اما امان از گردش روزگار! که باز هم این منم که موندم پیش اونا!

زیرنویس ۲ :

فاطمه و سانا! .. تو رو خدا به من بگید من کجای وبلاگتون باید کامنت بذارم! بابا به قرآن بلد نیستم تو این قالب های شیک و پیک نظر بذارم! ... نخند! نیشتو ببند! ندونستن عیب نیست! نپرسیدن عیبه!

زیر نویس ۳ :

سمانه عزیزم اگر لطف کنی یه آدرس ایمیل برام بذاری خیلی راحت تر می تونم باهات در ارتباط باشم تا از طریق موبایل...با این حال اگر نشد بهم بگو تا همون مویابل رو در یابیم!

زیرنویس ۴:

مطمئنم می خواستم یه چیز دیگه هم بگم! اما هر چی فکر می کنم یادم نمیاد! یادم رفت چی می خواستم بگم! ایشالا تا پست بعدی یادم میاد!!! منو از دعاهاتون محروم نکنید ها....

[ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 ] [ 20:33 ] [ سیما ]

عطر نرگس، رقص باد ، نغمه ی شوق پرستو های شاد ، خلوت گرم کبوترهای مست ، نرم نرمک می رسد اینک بهار.....

خوش به حال روزگار ، خوش به حال سبزه ها و دشت ها ، خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز....

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم....

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب....

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار....

 

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ ، هفت رنگش می شود هفتاد رنگ....

بهار آغاز است...

شکوفه اغاز است...

نسیم آغاز است....

اما ....

هر وقت‌ که‌ دلت‌ را بتکانی‌ عید است و هر روز که‌ تازه‌ شوی نوروز !
فرا رسیدن سال ۱۳۹۱ خورشیدی را به شما دوستان و همراهان نازنین تبریک میگم....در سال جدید برای شما عزیزان، سلامت، موفقیت ، شادکامی ، بهروزی و عاقبت خوش از درگاه خداوند منان خواستارم....
به امید دیدار دوباره در سال جدید!
۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 18:6 ] [ سیما ]
دقیقا نمی دونم امروز چندم اسفنده...چند روز به عید مونده؟....خیلی حواسم نیست....بیشتر از دو هفته س از خونه بیرون نرفتم...بهمن بود که از خونه بیرون رفته بودم و الان گویا اسفنده!!!...خواهرم میگه بیرون خیلی شلوغه...مثل هرسال تب و تاب عید و خریدای مردم و خیابونای غلغله که نمیشه راه رفت...

من عاشق این شلوغی های قبل از عیدم...کلا عاشق عیدم...همیشه اسفند ماه مورد علاقه م بود...چون یه چیزی تو دلم ریش ریش می شد و یادم میاورد که به رسم دوران خوش کودکی باز داره بوی سبزه و سفره هفت سین و سرکه و سماق و البته بوی بد آب ماهی گلی ها می رسه...

کوچولو که بودم همین روزا که میشد مامان دستم رو می گرفت و می رفتیم و از یه مغازه معمولی برام لباس و کفش می خرید...هر سال یه رنگ...یک سال بنفش..یک سال صورتی...یک سال نارنجی...نه مارکی در کار بود و نه مدی...فقط شادی بود...از عشق کفش نو شبا خوابم نمی برد!..از فرداش تو مدرسه با دوستان حرف کفشامونو می زدیم و از مدلش واسه هم تعریف می کردیم و وقتی بعد از تعطیلات نوروز با یه دنیا غصه دوباره راهی مدرسه می شدیم تنها دلچسبیه داستان واسم پوشیدن کفش نو بود!!!!!شکلک های شباهنگ Shabahang

تا بزرگ شدم...و به قول مامانم مشکلاتمون هم با خودمون بزرگ شد...از وقتی دانشجو شدم همه چیز عوض شدم..لباس و کفش رو از هر جا نمی گرفتم...باید حتما ست می شد...باید حتما با بقیه متفاوت می بود... و من باز غرق غرور می شدم از اینکه همه تعریف سلیقه م رو می کردن...شکلک های شباهنگ Shabahang

پارسال اسفند ماه چیکار می کردم؟.....دقیق تو ذهنم نیست...احتمالا داشتم حرص مسافرت بی وقت مادر شوهرم رو می خوردم...فقط یادمه قبل عید پویان برام کلی لباس و کفش و کیف مارکدار خرید...با چه عشقی...می گفتم نمی خوام...می گفت باید بخری...یه کم دلم رو آروم می کرد این طوری...دیگه چه کارایی کردم؟...هیچی تو ذهنم نیست....خوبه یه سر به دفتر خاطراتم بزنم....واااای...چند ماهه که حتی دستم به قلم نرفته که خاطره بنویسم؟...چقدر بد....شکلک های شباهنگ Shabahang

امسال دارم پوست میندازم...دارم تولد یه آدم دیگه رو تو خودم می بینم....دارم به این باور می رسم که تموم اون خریدا بهونه بود...تا ما آدما بهانه ای هرچند کوچیک برای لحظه ای شادی داشته باشیم...و اصلا فلسفه ی عید و بهار چیزی جز نو شدن و خندیدن نبودشکلک های شباهنگ Shabahang....حالا چه فرقی داشت ست باشه یا نه؟ مارک داشته باشه یا نه؟ گرون باشه یا ارزون؟ چیو می خواستیم نشون بدیم؟....

این روزا خیلی چیزا داره در من عوض میشه...به خیلی چیزا دارم شک می کنم....منصف تر شدم...خودم رو گذاشتم تو ترازو و دارم خوبی ها و بدی هام رو وزن می کنم...نمی دونم چی قراره پیش بیاد...تمام تصمیماتی که برای زندگیم داشتم مثل پازل ۱۰۰۰ تکه شده و  ریخته پایین و من در ۲۶ سالگی دوباره دارم از نو بنیان نهاده میشم!!!!!

هیچ اتفاقی نیفتاده تو مسیر زندگیم...همچنان چشمم به آسمونه..از پویانم هیچ خبری نیست و من مات و متحیر بازی سرنوشتم....

عسل خیلی سخت مریض شد...گلاب به روتون اسهال و استفراغ شدیدی گرفت که چند روز بیمارستان بستری شد..الهی بمیرم...بچه کوچولو رگش کجا بود که بشه به راحتی براش سرم زد؟..روزی که بردیمش رگ بگیرن اونقدر ناله کرد و جیغ زد که من و مامانم و بابام به پهنای صورتمون اشک می ریختیم...خواهرم که حالش به هم خورد....انقدر آب بدنش کم شده بود که حتی نای گریه کردن نداشت...خونش داشت غلیظ می شد...تازه بعد از دو روز سرم گرفتن تونست یه کم جون بگیره...الان خیلی بهتره...گرچه خیلی خیلی لاغر شده و تمام گوشتاش آب شد...ضمن اینکه لطف کرد و مریضیش رو به من و مامانم و بابام و خواهرم هم داد! .. هممون به ترتیب مریض شدیم و افتادیم!!!! خبرها حاکی از اینکه که شوهر خواهرمم امروز مبتلا شده!شکلک های شباهنگ Shabahang

اونوقت وقتی که من میگم امروز چندم اسفنده ؟ چپ چپ نگاهم می کنید که وااااای!!! این دختره شورش رو درآورده!!!!

زیرنویس ۱ :

فاطمه عزیزم....بابام گوشیم رو ازم گرفته! که با پویان تماس نداشته باشم!!! ( بازگشت به دوران قرون وسطی!) الانم دو هفته ای هست همش درگیر مریضی و اینا هستم.....می دونم نگرانم شدی! فدای محبتت! من زنده ام و کما کان خبر خاصی نیست از زندگیم...گوشیم به دستم رسید سریع می زنگم بهت....شکلک های شباهنگ Shabahang

زیرنویس ۲ :

میگن این ویروس که با تهوع و اسهال و تب و بدن درد شدید همراهه سوغاتی زائران معزز کربلاست! و از کربلا وارد ایران شده!...آخه برادر من ! خواهر من! شما رو به همون امام حسین قسم نکنید این کارا رو!...شما می رید زیارت و تقاصش رو عسل و امثال عسل پس بدن؟ واقعا قبوله زیارتی که این طوری بچه های طفل معصوم مبتلا بشن؟شکلک های شباهنگ Shabahang...بابا برید همین مشهد خودمون..پاکیزه و سالم. اینم داداش همونه! ثوابشونم عین همه! مثل همدیگه هم حاجت میدن! پیش خدا فرقی ندارن این دو تا برادر! من تضمین می کنم!

[ چهارشنبه دهم اسفند 1390 ] [ 16:12 ] [ سیما ]

Friendship Graphic #108

دوستای خوب و مهربونم سلام....

به وب همگی تون کم و بیش سر می زنم و اعلام موجودیت می کنم که در جریان باشید هنوز نفسی هست که میره و میاد....

اما از اونجا که روزهای زندگی من داره به بدترین شکل ممکن سپری میشه و هیچ اتفاق امیدوار کننده ای این اواخر نیفتاده که روند زندگیم رو عوض کنه چیزی ننوشتم....

یعنی یه جورایی بدتر شده که بهتر نشده...اتفاقات بسیار بدی افتاده که بازگو کردنش فقط تکرار مکرراته و خدای نکرده کدورت خاطر دوستای خوبم رو به دنبال داره....پس چه کاریه گفتنش؟...

من این روزها دارم سخت با سرنوشتم دست و پنجه نرم می کنم و یه جورایی دارم پوست می ندازم...قبول دارم دختر مغروری بودم و در تمام ۳ سال قبل اشتباهات خودم رو نمی دیدم...اما در این پوست اندختن اهسته آهسته دارم به نتایج جدیدی در زندگیم می رسم و فهمیدم که من پر اشتباه ترین بازیگر صحنه ی زندگیم بودم...از افکار اشتباه گرفته تا رفتارها و قضاوت های نادرست...هیچ کدوم در شکست خوردنم بی تاثیر نبود...

این روزها که تمام اشتباهاتم رو پذیرفتم فقط و فقط چشم به آسمان خدا دوختم و معجزه و بخشش و فرصتی دوباره رو برای ساختن زندگیم انتظار می کشم...هیچ وقت دختر خیلی مذهبی نبودم...اما این روزها تمام لحظاتم به دعا و نیایش و طلب فرصت از خداوند می گذره...هر چند که خدا هم انگار برای تلافی کردن اشتباهات من وقت گیر آورده!!! چون هیچ گشایشی در کارم حاصل نمیشه و روز به روز گره ها محکم تر میشه...

شاید اگر شما دوستان خوبم که قطعا از من پاک تر و مقرب تر هستید برای من دعایی بکنید خدا دلش به رحم بیاد و یه فرصت دوباره برای ساختن زندگیم رو بهم بده....که اگر این فرصت رو از من دریغ کنه تا چند روز دیگه جدا میشم....

پس می بینید که حرفی برای گفتن نیست و حامل خبرهای خوشی نیستم...پس اوقات شما رو هم بیش از این نا خوش نمی کنم.....

فقط اگر لابه لای دعاها و نیایش هاتون جایی داشتم منو از یاد نبرید.....چون با تمام وجودم از خدایی که میگن خیلی ارحم الراحمینه فرصتی دوباره می خوام.....شاید به شفاعت شما این فرصت رو در اختیارم بذاره... و اگر نذاره....پیش به سوی تجربه ی شکست و تنهایی....

راستی هر اتفاق تازه ای که بیفته میام سریع بهتون خبر میدم...این پست رو نذارید به پای خداحافظی و این داستانا که اهلش نیستم!

[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 23:23 ] [ سیما ]
دوستای خوب خودم...واقعا بابت تمام لطف ها و محبت هایی که به من داشتید ازتون ممنونم...کامنتای پست قبل یکبار دیگه به من ثابت کرد که اگرچه آدم خوشبختی نیستم اما دوستانی دارم که داشتنشون جای تمام نداشته هاست....خیلی خیلی بیشتر از تعداد کامنتایی که ثبت شده کامنت خصوصی داشتم...و این واقعا لذت زاید الوصفی داشت...من برای هیچ کدوم از شما دوستای گلم کاری نکردم جز اینکه هر بار که به وبم سر زدید غصه دارتون کردم! اما شما اونقدر با مرام بودید که هر کدوم تلاش کردید به نحوی با راهنمایی تون کمکک کنید...و الحق و والانصاف که کمک روحی بسیار بزرگی هستید...حداقل خیالم راحته که تنها نیستم....صدها دوست ندیده دارم که می تونم روشون حساب کنم ....و چی بهتر از این؟....

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

البته بذارید اینم بگم که تو دنیای حقیقی هم چند تا رفیق به معنای واقعی کلمه دارم...که نمی دونم چطور باید قدردان خوبی ها و همدردی هاشون باشم....یه دوست نازنین دارم به اسم انوشه..که از خواهرم با من نزدیک تره... و اونقدر خوبه که گاهی فکر می کنم آدم یکی از این دوستا داشته باشه تا آخر عمرش غصه نداره! ... انوشه رو از اولین سال دوره لیسانس شناختم....همکلاسی بودیم...از اون دخترای اهوازیه خونگرم و با درایت و با مطالعه و البته همیشه شاگرد اول! و اونقدر خوش شانس بودم که خیلی زود با هم صمیمی شدیم و فوق رو هم با هم قبول شدیم و الان بعد از ۸ سال بار خیلی از مشکلات من رو به دوش می کشه...نمونه ش هم اینکه کلا قرار شده فصل ۴ و ۵ پایان نامه که عجیب داشت اذیتم می کرد و ابدا برام توانی نذاشته بود رو برام جمع و جور کنه...این بزرگترین لطفی بود که تو این شرایط کسی می تونست در حقم بکنه....انوشه هفته قبل دفاع کرد و درس خودش تموم شد و نمره کامل رو هم گرفت! بنده خدا حالا می خواد پایان نامه منو دست بگیره...امیدوارم بتونم یه روز این همه محبت رو تلافی کنم...

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

یه رفیق خیلی خوب و قدیمی هم دارم که اول اسمش ((ع)) می باشد و اسمش رو کامل نمی ذارم به دلایلی که خودش می دونه! اما می دونم که اینجا رو می خونه و می دونه که مورد نظرم خود خودشه! ... خیلی باهام حرف می زنه در مورد زندگیم...و بزرگترین مزیتش اینه که گوش شنوای خوبیه...خیلی وقتا باعث میشه من از نظر روحی تخلیه بشم...از تمام مشکلات من آگاهه و البته اون قدر انصاف داره که همیشه همه ی حق رو به من نده! بیشتر وقتا میگه اون پویان بدبخت چطوری با تو سر می کنه؟ کلا عقیده ش اینه که زندگی با من کار آسونی نیست چون به این راحتی عقایدم تغییر نمی کنه و رو حرف خودم استوارم!!!!...دوست خوب من ازت ممنونم بابت تمام همراهیات...امیدوارم روزی بتونم جبران کنم این همه خوبی رو! ایمیل هاتم معرکه ست! کلی از اون حال و هوا درمیاره من رو!!!!

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

در مورد اوضاع و احوال فعلا حرفی ندارم...اتفاقی نیفتاده...ارتباطمون تقریبا قطعه و گرچه می دونم حال و روز خوشی نداره اما من از اون خیلی بدترم....تنگی نفس و سر درد امانم رو بریده....

هر زمان که اتفاق خاصی افتاد و دست به اقدامی بزنم میام و حتما در جریانتون می ذارم...فعلا زندگی در جریانه.....

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 13:16 ] [ سیما ]
از بابام دلخورم....از اینکه امشب وقتی از دفتر خانوم وکیل برگشتم خونه با ناراحتی و غیظ بهم گفت همه این فکرای مزخرف رو بریز دور...مثل آدم برید دادگاه بگید آقا تا حالا با هم بودیم، دیگه نمی خوایم با هم باشیم...بخوای دنبال مهریه و این داستانا باشی سه چهار سال طول می کشه...این درسته ؟ ... توافق کنید بره پی کارش....انگار نه انگار که ۳ سال از بهترین سال های عمرم رو در ازاش دادم....

از مامانم دلخورم... که مدام سعی می کنه هوامو داشته باشه و زیر چشمی منو (( می پاد )) تا مثلا نرم تو خودم و افسرده نشم و با محبتای بی نمکش که بیشتر منو یاد ترحم می ندازه، می خواد کمک کنه بحران رو رد کنم...

از خواهرم دلخورم... که هر بار منو می بینه چنان توی دلم رو خالی می کنه و منو از آینده ای که تصمیم گرفتم رقم بزنم،می ترسونه و اونقدر راست و دروغ سر هم می کنه و روایت و داستان زندگی این و اون رو واسم تعریف می کنه که مثلا منو منصرف کنه... که گاهی دوس دارم عسل رو که حالا دیگه از در و دیوار میره بالا و مثل ترمیناتور عمل می کنه، از رو زمین بلند کنم،بذارم تو بغلش و بگم خواهر جونم برو خونه ت...تروخدا فقط برو....

از استاد راهنما دلخورم... که به اندازه یه ارزن شعور! نداشت و این ماتم رو هر چه زودتر تموم نکرد تا خلاص شم من... و حالا دلیلش چی بود؟ ...لابد اینکه بعدا همه بگن پایان نامه ی فلان که با استاد فلانی بود رو دیدی عجب چیز توپی بود؟ ... واقعا این استاد سطح کارش خیلی بالاتر از اساتید دیگه ست! ... و احتمالا باز در ارزشیابی امتیاز بگیره و رتبه ش بره بالاتر....منم که به درک!

از مادر شوهرم....نع! دلخور نیستم! ازش (( متنفرم))...به هزار و یک دلیل که هر بار تو ذهنم تکرار میکنم و مرور می کنم که چه به سر زندگی نصفه و نیمه من آورد،بیشترو بیشتر غرق نفرت و آزردگی میشم...پس دیگه نمی نویسم تا بیش از این فضای زندگیم مسموم نشه.....

از خودم اما....از خودم ناامیدم....که تا پیش از این دختر موفقی بودم...هر آنچه رو که نیت می کردم بدست می آوردم و در رویاهای دخترانه م، خوشبختی هم آمالی دست یافتنی بود....اما مرتکب چنان حماقت بزرگی شدم و چنان بچه گانه با آینده و سرنوشتم بازی کردم و آنچنان تصمیم نادرستی گرفتم که هنوز که هنوزه دارم می سوزم....و هر چی فکر می کنم به هیچ وجه نمی فهمم اونی که این تصمیم رو گرفت واقعا (( من )) بودم؟....

فقط یکی مونده...فقط یک نفر دیگه تو این لیست سیاه باقی مونده....که انگشت اتهامم تا آخر عمر به طرفش درازه... و  هرگز نمی بخشمش...اونم همسر فعلیمه...میگم فعلی چون دیگه اصلا مطمئن نیستم تا چند وقت دیگه همچنان همسر من باقی بمونه...متهمش می کنم...چون اون زمان که از عشق من روز و شب نداشت، بهم قول شرف داد که خوشبختم کنه...اون زمان که با هزار مصیبت پدرم رو راضی کرد و جواب بله رو از من گرفت، به هر ترفندی متوسل شد تا همه چیز رو همون طور که من دوست داشتم و باب میلم بود کنار هم بچینه...اون زمان که پدرم مهریه من رو تعیین کرد و اون هم به گوش خانوادش رسوند و با مخالفت شدید خانوادش روبه رو شد، به من نگفت که خانوادش مخالف هستن و با اجبار اونها رو راضی کرد و ... نتیجه ی راضی کردن اجباری خانواده به پذیرفتن این عروس نه چندان رام، چیزی جز این نبود...اون زمان که من رو عقد کرد باز هم از مشکلات بی پایان خودش و خانوادش در مسائل مختلف چیزی به من نگفت و چنان بهشتی برای من ساخت که من حس کردم چقدر خوشبحتم!..اون زمان که آهسته آهسته داشتم به واقعیات زندگی ش پی می بردم و فهمیده بودم که عروس دلبخواه نبودم، سعی نکرد تا خانوادش رو کمی بیشتر متقاعد کنه که مو ظف هستن به من احترام بذارن...اونها رو رها کرد به امان خدا تا هر کار دوست داشتن بکنند و خودش فقط نشست و نگاه کرد و سر خودش رو با کار و .هزار چیز دیگه گرم کرد تا نبینه و نشنوه و در برابر گلایه های گاه و بیگاه من به من غرید که : تو فقط بلدی حرف در بیاری واسه خانواده من....متهمش می کنم چون با اینکه دوستم داشت همیشه خانوادش رو به من ترجیح داد...بویژه بعد از فوت پدرش... که شد بنده ی بی جیره و مواجب مادرش...متهمش می کنم چون هنوز بر سر زندگی نرفته، اعلام کرد که دیگه از پس ادامه این زندگی با این شرایط برنمیاد و فقط منتظر تصمیم منه و دیگه هر تصمیمی من بگیرم اونم موافقه.....

متهمش می کنم به بزرگترین اتهام تاریخ : که عشق من برای همسرم تاریخ مصرف داشت... سه سال بیشتر تو دلش جا نداشتم و الان اگرچه به صراحت نمیگه که منو نمی خواد، اما دیگه بود و نبود من تو زندگیش تاثیری نداره وکنار گذاشتن من به نوعی بار مسئولیتش رو سبک تر هم می کنه... ونفسش راحت تر میره و میاد....

خدایا! تو هم متهمی...به این جرم که عقلی سالم و چشمی باز و روشن به من ندادی....

[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 23:14 ] [ سیما ]
این اوضاع و احوال زندگی ما هم انگار قصد درست شدن نداره!http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/cachoo.gif ... اصلا و ابدا قصد ندارم ناله سر بدم ها! اونقدر مشکل دارم و اونقدر دارم روزهای وحشتناکی رو می گذرونم که از حد و حساب خارجه ها! ولی نمی خوام تلخ بنویسم...دیگه قبول کردم که هر کسی یه سرنوشتی داره...یکی براش مقدر شده تو آسایش روزگار بگذرونه یکی هم مثل من همش تو تنش.....مثلا اینکه خاله پویان که قرار بود در حق ما لطف کنه و باعث و بانی صلح و سازش بشه٬ رفته چنان هیزمی به انبار آتیش گرفته ریخته که من وقتی شنیدم اول تو حالت بهت بودم! بعد کف کردم از این همه پستی! ... رفته یه مشت خزعبل دور از واقعیت که تماما بر علیه من بوده تحویل مادرشوهرم داده و مثلا گفته که سیما حرفش اینه که زیر سر پویان بلند شده!!! ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا........ اخه فکر کن!...یه مشت از این حرفا که منو خراب کنه و رابطه ی ما رو از اونی هم که بود بدتر کرد...حالا مادر شوهره لابد پیش خودش میگه این دختره اصلا مشکل داره!...اخه زن از خدا بی خبر! من کی همچین حرفی زدم؟ اصلا ما کی راجع به این مسائل حرف زدیم ؟ آخه از خدا نمی ترسی از خودت این طوری حرف ساختی و آتیش بیار معرکه شدی؟....دیگه از این بدتر نمی شد....به پویان گفتم به خدا من این حرفا رو نزدم...من رفته  بودم راجع به مادر تو باهاش حرف بزنم نه راجع به تو! این حرفا رو این از کجاش درآورده آخه؟؟؟؟؟ آقا هم آمپر چسبوند که من باید رو در رو کنم تا بفهمم کی داره این وسط موذی گری می کنه و ... خلاصه چنان گره ای افتاده که از توان خارجه....جلو پویان رو گرفتم...گفتم حساب خاله ت با خودمه...الان وقتش نیست...بذار به موقعش خودم جوری از خجالتش درمیام که تا ابد نتونه تو چشم تو نگاه کنه...ولی فعلا ما مشکلات مهم تری داریم واسه حل کردن....این طوری شد که این قدم برای ساختن زندگیم هم با شکست کامل مواجه شد...!

بدبختی بزرگتر زمانی ریخت رو سرم که استاد راهنما در کمال ناباوری و البته پستی فصل ۴ و ۵ رو به طور کامل رد کرد! و گفت خیلی ضعیفه! از اول بنویس! حالا این دو فصل که مجموعا ۳۰۰ صفحه هستن و ۵ ماه وقت من رو گرفتن با کلی خون دل نوشته شده بود ها! به نظر خودم هم هیچ کمبود علمی نداشت اگر می تونستم لیست اشکالاتی که گرفته رو بهتون نشون بدم شما هم با من هم عقیده می شدین که باید مجموع ۵۰۰ صفحه پایان نامه رو بکنم تو حلقش و از جای دیگه بکشم بیرون!...یعنی اون روز فقط گریه می کردم..اشکام گلوله گلوله میومد پایین و کاری از دستم ساخته نبود...همه بچه ها دارن می رن واسه دفاع و من باز یه ترم دیگه......دیگه دارم بالا میارم رو این کاغذ و دفترا....مرد! خدا الهی ازت نگذره ...

مصائب وقتی کامل شد که آقا پویان یه روز مثل ببر تیر خورده آمد خونه و شروع کرد به غرش که : شیفت های کاریش رو عوض کردن! ... ایشون هم براساس شیفت کاری سابق کلی برنامه ریزی کاری کرده بود...و از بین بیست سی نفر همین یکی رو تغییر شیفت دادن!..باید اون روز می دیدینش! .. می غرید و بر خود می پیچید و به زمین و زمان لعنت و فضاحت می فرستاد....منم که کاری ازم ساخته نبود جز همون گریه های ریز ریز لابه لای رختخواب های داخل کمد رختخواب ها....

راستش نمی دونم ما چرا اینقدر بد شانسیم...اصلا واسه خودم دیگه سوال شده این داستان...خدایی تا به حال مثل ما دیده بودید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بدیش اینه که ایمان هر دومون داره به باد میره...پویان رسما دیگه به هیچی اعتقاد نداره و حتی حاضر نشد هفته قبل منو تا دم در امامزاده صالح برسونه...به این نتیجه رسیده همه اینا خرافاته و دیگه اصلا خدایی وجود نداره...چون اگر وجود داشت حداقل یه نگاه به زندگی ما می انداخت....منم از اون بدتر! ... این دیگه غیر قابل تحمله!

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures ۩۞۩

[ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ] [ 21:42 ] [ سیما ]
این پست رو از سایت دانشکده می ذارم که بدونید این روزها چه روزگاری دارم!!! از صبح تا غروب دارم تو دانشکده می چرخم و از کتابخونه میرم توی سایت و از سایت میرم پیش استاد و.. خلاصه دارم تلاش می کتم که ایشالا تا یکی دو هفته دیگه پایان نامه رو ببندم و تحویل بدم و خلاص شم...راستش اصلا نمی رسم وب بچه ها رو بخونم...دروغ چرا؟ تا قبر آآآآآآ ...!..اصلا حتی بلاگفا رو باز نکردم چند وقته! حتی اگر وقتش هم باشه حسش رو ندارم یه کم...بخاطر اینکه درگیری ذهنی زیاد دارم..همش دارم به این فکر می کنم که باید هر طور شده زودتر این پایان نامه تموم شه و به زندگیم یه سروسامانی بدم...حجمش اونقدر زیاد شده که بیشتر شبیه رساله دکترا شده تا پایان نامه ارشد...امکان داره در کمال ناجوانمردی یه بخش هاییش حذف بشه...مهم نیست...فقط امیدوارم زودتر تموم بشه...فصل آخر ورهم به استاد راهنما دادم و این روزها مرتب دارم اصلاحاتش رو انجام میدم....تروخدا دعا کنید واسم...

راستی ۲ هفته پیش رفتم پیش خاله پویآن و هر چی خواستم و نخواستم گفتم....داستانش مفصله...قرار شد با خواهرش صحبت کنه و به من خبر بده! و هنوز خبری نشده ازش! ... البته همون طور که حدس می زدم بیشتر از خواهرش دفاع کرد تا من! یعنی منطقیش هم این بود که بچسبه به اون نه به من!...چاره ای نبود...ولی یه جاهایی هم دیگه مجبور شد دهنش رو ببنده و حق رو به من بده...خیلی حرف زدیم و من از تموم مسائل واسش گفتم. بی وجود چنان خودش رو زده به اون راه که یعنی من هیچی نمی دونستم ( می دونستم که در جریان بوده!) ( یه همچین آدمایی هستن اینا!)

خلاصه ۲ ساعتی حرف زدیم...گفت با خواهرم حرف می زنم نتیجه رو بهت اطلاع میدم تا یه جلسه بذارین بشینید حرفای دلتون رو بزنید و ایشالا مسئله حل بشه.....حالا اگر دیگه شما خاله افسانه رو دیدید و خبری ازش گرفتید منم گرفتم!  کاش نرفته بودم...نمی دونم...پویان میگه خوب شد که رفتی...حالا فهمیدی اینا چه جوری هستن...حالا فهمیدی من هیچ کس رو ندارم...دلم واسش کبابه...راست میگه طفلکی...

حالا خیلی حرفای زیادی دارم اما الان چند تا از دانشجوها مثل موش های موذی !  آمدن بالا سر من دارن دزدکی به نوشته های من نگاه می کنن! باید زودتر برم....ایشالا دوباره میام واستون بیشتر تعریف می کنم....

راستی! داشته باشین این نکته رو که به دلیل محدودیت های متعدد در این سایت خراب شده ترسیدم عکس های خوشگل بذارم! گفتم گیر میده این زنه! ... این پست رو با همین شکلک های لوس بلاگفا داشته باشین تا پست بعدی !

تروجون عزیزترین کس و کارتون واسه من دعا کنید این لعنتی زودتر تموم شه تا نفس بکشم...تروخدا...تو رو قرآن...ایشالا هر کی دعا نکنه آپاندیسش درد بگیره! ( دعا می کنی یا بازم بگم؟)

[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 11:59 ] [ سیما ]

درباره وبلاگ

من سیما هستم...از اولین روزهای نامزدی حس پشیمونی تو وجودم رخنه کرد...ای کاش جلوش رو گرفته بودم و این حس لعنتی رو در خودم می کشتم...پشیمونی هر چه بیشتر ریشه دوند، من سردتر شدم ... و نا امید تر...کاش هنوز هم راهی بود برای از نو ساختن...برای اصلاح تموم اونچه که به غلط تحریر کردم.....