اراده کرده ام! بهار می آید!

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند...چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

زندگی قشنگه! خیلی قشنگ!!! من به این اعتقاد دارم!

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

شاید یکی از دلایلش از دید من، این باشه که روندش ثابت نیست....همیشه خوشی یا همیشه ناخوشی نداره...تلخی و شیرینیش در هم تنیده میشه و یکی شون میشه تار، یکی شون میشه پود... و خدای مهربون چنان پارچه ی خوش نقش و نگاری می بافه، که روزی که موعد رفتنه، دست و پا می زنیم واسه یه روز بیشتر موندن...

همین الان که دارم این حرفا رو می زنم، زندگی خودم هم داره همین طوری بافته میشه!!! پر از خوشی و ناخوشی!!تا همین هفته قبل داشتم لبخند زندگی رو می دیدم...روند خوب و آروم بود و من افتاده بودم تو سیر شیرین زندگی...درسم رو می خوندم و راه خودم رو می رفتم....اما ظرف چند روز مجددا دنیا یه بازی دیگه برام در نظر گرفته و باز من دارم تو آزمایش خدا، سنجیده میشم....مثل خیلی های دیگه! اصلا، شاید مثل خود تو! که الان داری اینجا رو می خونی!

اما اینو می دونم که همه همین شرایط رو دارن...همین الان خواهر دوستم تو اتاق عمل داره جراحی میشه...در عین حال یکی دیگه از دوستان منتظر پاسخ (( بله)) خواهرش به خواستگارشه!! هر کس تو زندگیش فراز و نشیب رو تجربه می کنه...اون چیزی که مهمه، اینه که باور کنیم یکی هست که از اون بالا هوامونو داره و شاید زندگی رو به تار مو برسونه، اما پاره نمی کنه...دلم گرمه به مهربونیش...و مثل همیشه از خودش می خوام تنهام نذاره..

بچه ها بیاید برای همدیگه دعا کنیم....برای رفع گرفتاری همه ی اونایی که به یه نوعی گرفتارن...شاید آرامشمون، در گرو آرامش دیگران باشه..

 _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1392 ساعت 11:18 توسط سیما |


نگذارید گوشهایتان گواه چیزی باشد که چشمهایتان ندیده!

نگذارید زبانتان چیزی را بگوید که قلبتان باور نکرده!

صادقانه زندگی کنید!

این هم از شعار امشب!!!!

نه اینکه شعار باشه ها!!! اگر به این حرفای خوشگل عمل کنیم دنیای بهتری داریم!

سلام و وقت بخیر خدمت دوستان عزیز!

من اگر چه کم می نویسم اما همیشه بهتون سر می زنم ها!

یکی از دوستان ماجرایی براش پیش امده! نقل کنم براتون! باشد که عبرت گیریم.

یکی از دوستان تعریف می کرد که یکی دیگر از دوستانش! قصد ازدواج با دختر خانومی رو داشته..همه چیز هم به خیر و خوشی در حال پیشرفت بوده که ناگهان ایمیلی به دست دختر خانوم می رسه که مضمونش مشتی حرفهای رکیک و ناپسند و صفات به دور از واقع بوده که به نامزدش نسبت داده شده بوده....چیزی مثلا شبیه شفاف سازی! و در پایان ایمیل هم ذکر شده بوده که هدف از این کار این بوده که فلانی رو بهتر بشناسی و بعد تصمیم به ازدواج بگیری! .. این که اون حرفها و نوشته ها و شفاف سازی ها تا چه اندازه درست بوده رو من قضاوتی نمی کنم...اما به طور قطع دور از واقعیت بوده چرا که پس از چندی، سوتفاهم بوجود امده برطرف شد و خانوم و آقا ازدواج کردن و مشکلی هم براشون پیش نیومد...اما بعد از بررسی های فراوان اون آقا، کاشف به عمل اومد که اون ایمیل بی نام و نشون، از طرف صمیمی ترین دوستش که یار گرمابه و گلستانش بوده و با هم نون و نمکی مفصل خورده بودن، به دست خانوم رسیده!!!!

این خیلی وحشتناک بود از نظر من! هنوز مشخص نشده هدف این دوست صمیمی! از این حرکت چی بوده؟ اما سوای اینکه از حلقه ی تمام دوستانش طرد شد و دیگه هیچ کس به هیچ عنوان باهاش ارتباطی نداره، نکته اصلی برای من سرشت رفاقت هاست و اطمینانی که آهسته آهسته داره از تمام زوایای زندگی رخت بر می بنده...آخه مرد حسابی! این درسته؟ این انسانیه؟؟؟؟ به کجا داریم می رسیم؟؟؟

بچه ها! خیلی مراقب باشیم...تلخه! اما واقعیته! خطر به هر شکل ممکن بیخ گوشمونه....حتی از جانب نزدیک ترین دوستان هم تهدیدمون می کنه...و ضمنا! اگر به طرف مقابل اطمینان داریم، خام حاشیه پردازی ها نشیم یه وقت!!! که اگر اون زوج جوان خام شده بودن و به هم اطمینان نکرده بودن، الان بیخود و بی جهت یه زندگی که داشت تازه شروع می شد از هم می پاشید و چه دردی داشت....۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1392 ساعت 21:56 توسط سیما |


سلااااااااااااااااام دوستان عزیز!!!

بچه ها در آستانه یه تحول بزرگ تو کشورمون هستیم!!!

رئیس جمهور جدید...افکار جدید...تصمیمات جدید....و شاید یه زندگی جدید! برای ما جوون ها.....

امیدوارم هر چیز که پیش میاد به صلاح و خیریت ایران عزیز باشه.....

من با یکی از عزیز ترین دوستانم دیروز به پای صندوق های رای رفتم!! و حماسه خلق کردم!!!

سوای شور و شوقی که بر مردم حاکم بود، برای من روز خوبی بود....کلی با دوست جونم خندیدیم!!! کلا از اون روزهای ماندگاره! هم در تاریخ این کشور کهن و هم در پس زمینه ذهنی من!!!

امیدوارم روزهای خیلی خوبی برامون در پیش باشه....من که این طور حس می کنم...دیدم بهترین لحظه س برای نوشتن و شریک شدن در احساسات همه ی دوستان.....

زرتشت می‌گوید:
«کار نیکی که برای دیگران انجام می‌دهید، وظیفه نیست بلکه یک نوع لذت است که برای شما سلامتی و آرامش خاطر به ارمغان می آورد. بهترین زندگی برای کسانی است که نیک بیاندیشند و پارسایی را سرلوحه زندگی خود کنند.»

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

نظرتون چیه؟؟ 4 سال آینده رو چطور می بینید بچه ها؟

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 ساعت 18:49 توسط سیما |


یوسف میدانست درها بسته است اما بخاطر خدا

حتی به سوی درهای بسته دوید و همه درهای بسته برایش باز شد
اگر تمام درهای دنیا به رویت بسته شدند
به سمت درهای بسته برو
زیرا که خدای تو و یوسف یکی ست..


اقاقی خانوم گل، خصوصی داری ها!!! پست قبلیت!

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392 ساعت 14:50 توسط سیما |


سلام به همه دوستان عزیز!

اصن من بی معرفتم! باشه قبول!

ولی باور کنید از این به بعد میام....الان دارن اذان میگن و من نمی دونم چرا همین الان دلم خواست بنویسم و دلم خواست بیام بگم که دیگه دلم نمی خواد نباشم....

بد نیست یه کم حال و هوای وبلاگم رو عوض کنم...بابا همه زندگی که اتفاقات روزمره نیست! از مادرشوهر و شوهر و جاری و اینا هم خبری نیست که! که بخوام بگم چی شد و چی نشد!!! بهتره همه چیز کنار هم باشه....امیدوارم خوشتون بیاد....

راستی، از اینکه غزل عزیزم ، دوست خوبم، وبلاگ سرایش غزل امید، مشرف شده به مکه و رفته به حج، بی نهایت خوشحال شدم...اگر زودتر خبردار می شدم بی شک کلی التماس دعا پیشش داشتم..اما حیف که دیر شد..خدا کنه اونجا من رو تو ذهنش داشته باشه....

به وبلاگ سیما جون هم سر زدم اما خیلی وقته پست نذاشته...از اسفند پارسال!!! خیلی نگرانش هستم...نمی دونم بلاخره چه تصمیمی گرفت...اگر شماره ای داشتم ازش، حتما تماس میگرفتم....کاش خبری بده!

از بقیه بچه ها متاسفانه بی خبرم از بس بی معرفتم...البته یه کم هم گرفتاری داشتم که می دونید، لازمه زندگی هممونه!! هر کسی به یه شکل! .. از یکی دو نفر دیگه هم البته خبر دارم که خارج از این فضای مجازی با هم دوست شدیم و در ارتباطیم و من چقدر خوشحالم!!!

امیدوارم همه خوب باشن...

دونه دونه به همه سر می زنم و اعلام حضور میکنم! باشد که بیایید! و همگی با هم رستگار شویم!!!!

بچه ها! دوستمون اقاقی رو می شناسین؟؟؟؟ کسی از بچه های وبلاگ هست که باهاش در ارتباط باشه و بشناسه؟؟؟ اگر نشونی وبش رو دارید میشه بهم بدید؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ساعت 20:54 توسط سیما |


سلاااااام دوستای خوب من! سال نوی همگی مبارک!!!

خوبید؟ خوش گذشت تعطیلات؟

به من هم خوش گذشت...امسال سال عجیبی بود..اولین سالی بود که بعد از چند سال استرس، آروم بودم و راحت....از هوای تازه ی بهاری استفاده کردم _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|___͡͡͡ _▫_͡ ___͡͡π__͡͡ __͡▫__͡͡ _|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_ ...گاهی بر میگشتم به گذشته و افسوس هایی هم می خوردم از شما چه پنهان.....اما راحت بودم و پشیمونی تو دلم نداشتم.....

حالا هم که روزهای سال 92 داره مثل برق و باد می گذره....این ایام بزرگترین دل مشغولیم اینه که کارم درست بشه..چند جایی قبل از عید درخواست دادم و فرم پر کردم که همه به سال جدید حواله دادن!..حالا هم منتظرم که اگر بشه واقعا معجزه س برای من...خیلی احتیاج دارم...برای ترمیم خودم و اینکه خیلی چیزا از یادم بره.....حالا دیگه نمی دونم کی بشه...اصلا بشه؟؟؟؟؟

اتفاقات زندگی من فعلا رو دور آهسته قرار داره! خبری نمیشه و گاهی حس می کنم همین بی خبری از خبرهای اعصاب خورد کن بهتر باشن...خلاصه یه چند تا انتظار خفن این روزها مرا در بر گرفته! انتظار چند تا مسئله مهم که امیدوارم هر چه زودتر حل بشه....аватар

اگر کوتاه می نویسم به این خاطره که زیاد گویی نکرده باشم....بازم میام و البته که جایی جز اینجا ندارم که حس سبکی و ملکیت! بهم دست بده!!!

دوستتون دارم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 ساعت 19:38 توسط سیما |


سال نوی همه ی دوستان مبارک باااااااااااااااد!!!! با یه دنیا آروزهای خوب و خوشگل....به قول ندا : بوس با همون قلب خوششششششششگل!!!!!

چه خبرا؟

همه چیز رو به  راهه انشالا؟ اونایی که نی نی دار شدید و امسال کنار سفره هفت سین یه فسقلی هم میشینه بغل دستتون یا تو بغلتون، مزه ش چطوره؟ شرط می بندم خوشمزه ترین عید تمام عمرتون باشه!!!!شکلک های شباهنگ Shabahang

اونایی که امسال با نامزدشون یا همسرشون کنار سفره هستن، شما که دیگه آخرششششششششششششششششه!!!!!! اصن یه وضی!!!!

اونایی هم امسال مثل سال های قبل خودشون هستن و پدر و مادر! انشالا به حق تموم لحظه های قشنگ، جای هیچ عزیزی کنار سفره هفت سین خالی نباشه....

اما!

اما! باید یه تقدیر ویژه هم بکنم از اون دسته از عزیزانی که عاشق شدن و امسال شاید به ظاهر، کسی کنارشون اضافه نشده باشه، اما تو دلشون غوغایی به پا شده! و دیگه تنها نیستن....شاید در ظاهر مشخص نباشه...اما مهم اینه که خودشون می دونن تنها نیستن! و به نظرم هیچ لذتی با این یکی برابری نمی کنه....... _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرمتحرک شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com _*̡͌l̡*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡ *̡͌l̡*̡̡_

من هم در سالی که گذشت مثل همه آدم ها لحظات خوب وبد زیادی رو تجربه کردم...اما الان که به تمام سال 91 نگاه میکنم، حس شیرین رضایت رو در قلبم حس می کنم..درسته تجربه تلخ داشتم...درسته باز برگشتم به خونه اول و درسته که بنایی از هم پاشید، اما برای من مهم این بود که از کاری که کردم راضی هستم و الان کاملا حس موفقیت دارم....دیگه هیچ غمی از این بابت ندارم و مطمئنم سرنوشت چیزهایی بهتری برای من در آستین داره! ... ضمنا! امسال موفق شدم فوق لیسانس رو با درجه عالی تموم کنم که لذت زاید الوصفی داشت و خستگی از تنم به در رفت...برای ادامه تحصیل برنامه هایی دارم که انشالا به امید خدا در سال نو به پیش برده میشن....سال 91 چیزهای زیادی در خودم دیدم و کشف کردم و بار دیگه خداوند رو بابت تمام بزرگیش شکر کردم....راضی هستم و این کافیه!!!!

امیدوارم این حس شیرین رضایت در تک تک لحظات شما دوستای عزیزم هم جریان داشته باشه!!!!!

براتون بهترین لحظات رو از خدای مهربون می خوام و با آرزوی سالی سرشار از شانس و لبخند!!!!!

۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩

زیرنویس 1 :

سمانه عزیزم...دوست گلم...من هر چی سعی می کنم واست کامنت بذارم نمیشه چون رمز ندارم.....واسه کامنت گذاشتن هم رمز می خواد....اگر واسم یه ایمیل آدرس بفرستی بهتره....شکلک های شباهنگ Shabahang

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 ساعت 17:57 توسط سیما |


دوستان دوست داشتنی من!

بیش از 3 ماه ازتون دور بودم!

خیلی سخت بود اما لازم بود....لازم بود چون باید می پذیرفتم شرایطم رو....و قبول می کردم که حالا دیگه همه چیز عوض شده....و اگر هم قراره از این به بعد وبلاگ داشته باشم، سبک و سیاقی متفاوت می طلبه!!! اون آدم سابق، با اون سرنوشت و اون قصه ها و غصه ها، تموم شد و به تاریخ پیوست! و حالا باید کسی دیگه باشه، تا پشت سیستم بنشینه و تایپ کنه و از چیزهای دیگه ای بگه

..... و خدا رو شکر!!! شما بهتر از هر کس دیگه ای می دونید که طاقت اون شرایط رو نداشتم.....نمی دونم.شاید ضعف از من بود! اما هر چه بود، من متعلق به اون دنیا و اون فضا نبودم...نه توانش رو داشتم و نه فکر و روح و جسمم این اندازه توانا بود که بتونه بار سنگین اشتباهی به اون بزرگی رو یک عمر با خودش بکشه....پس فقط یک راه می موند! همون که انتخابش کردم! چون مطمئن شدم اگر خودم برای زندگی خودم مسیر تعیین نکنم، دیگران این کار رو خواهند کرد! دیگرانی که من فضای فکر و زندگی شون رو اصلا نمی پسندیدم.....پس شد..همون چیزی که باید می شد!

و امروز......

شاید باور نکنید...شاید کمی اغراق گونه به نظر بیاد...اما در تمام 27 سال عمری که از خدا گرفتم و در  قیاس با بی شمار تصمیماتی که در مسیرهای مختلف برای زندگیم گرفتم، هرگز به اندازه امروزم از کاری که کردم و انتخابی که کردم احساس رضایت و خوشوقتی نداشتم....!!!! با تمام وجود خوشحالم! با بندبند وجودم آزادی و امیدواری رو تجربه می کنم! انگار یه مسئولیت بسیار بزرگ رو به بهترین شکل به انجام رسوندم! هرچند پایانش در ظاهر خوشایند نبود،اما برای من بهترین تصمیم بود! و چقدر خوب که قدرتش رو در خودم پیدا کردم...و افسوس که خیلی پیش تر ، چنین کاری نکردم!

اون بنده ی خدا، انگار که تازه فهمیده چه بلایی بر سر زندگی خودش آورده، حداقل یک روز در میان به من تلفن می کنه و وقتی جوابش رو نمیدم( که درستش هم همینه) بیش از پیش در خودش فرو میره و از اس ام اس هایی که می فرسته، حس می کنم چقدر تنها شده و در چه عمقی از تاریکی فرو رفته! اما شرمنده! دیگه از من کاری برنمیاد! اون زمان که فرصت داشت کاری نکرد....دیگه فرصت تموم شده! و حالا نوبت منه که به جبران 4 سال، زندگی کنم...استراحت کنم...فکر کنم...امیدوار باشم...رویابافی کنم ....و از همه مهم تر! .... دوباره عاشق بشم!

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ساعت 11:39 توسط سیما |


امروز....28 بهمن 1391....دقیقا سه ماه از آزادی من گذشت.....

و من از زمستان گذشتم.....

بهترین تاریخ بود برای من...به دلیلی که نزد من محفوظ خواهد ماند و خدای من....

از اینکه باز هم در کنار دوستانم خواهم بود سرشار از نیرو هستم و مسرور....

می خوام به یاری خداوند زندگی تازه ای را آغاز کنم....

باز هم مثل گذشته ، با من باشید....و با همراهی های دلگرم کننده تان، در باورم بگنجانید که تا شقایق هست، زندگی باید کرد....


+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 ساعت 0:37 توسط سیما |